تبليغاتX
دانشجوی دامپزشکی چمران اهواز

+ نوشته شده توسط زهرا کاکولوند در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 و ساعت 1:42 |

ذهن انسان احمق مانند مردمك چشم است؟؟؟

هر چقدر بیشتر نور بتابانی .....

تنگ تر می شود!!!

 

 

 

+ نوشته شده توسط زهرا کاکولوند در چهارشنبه بیستم مهر 1390 و ساعت 9:36 |

HAPPY

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

DAT

+ نوشته شده توسط زهرا کاکولوند در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390 و ساعت 6:0 |

A Great JAPANESE Proverb
 
 
 "If one can do it, U too can do it,
 
 
If none can do it, U must do it.
"
 
شعار بزرگ ژاپنیها:
 
اگر یک نفر می تواند کاری را انجام دهد,
 
 تو هم می توانی آن را انجام دهی
 
اگر هیچ کس نمی تواند کاری را انجام دهد,
 
 تو باید آن را انجام دهی   
 
 
Its IRANIAN Version:

"If one can do it, let him do it.
 
 
If none can do it,
 
why waste our time on it!!!!"
 
 
 
  نسخه ایرانی این شعار
 
اگر کسی می تواند کاری را انجام دهد,
 
اجازه بده آن را انجام دهد
 
و اگر کسی نمی تواند کاری را انجام دهد,
 
 چرا ما وقتمان را برای آن تلف کنیم؟
 
+ نوشته شده توسط زهرا کاکولوند در یکشنبه دهم مهر 1390 و ساعت 10:38 |
برای کشف اقیانوس های جدید،

باید شجاعت ترک سواحل قدیمی را داشته باشیم.

چرا که

هیچ صیادی از جویی حقیر که

به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد.

(فروغ فرخزاد)


+ نوشته شده توسط زهرا کاکولوند در یکشنبه سوم مهر 1390 و ساعت 11:30 |

شعار این سال

"دامپزشکی برای سلامت، دامپزشکی برای غذا، دامپزشکی برای این سیاره" است.

شعاری که تداعی کننده نقش مهم دامپزشکی در مراقبت از سلامت انسانها و حیوانات و ارتقای امنیت غذایی و حفظ محیط زیست است.


علاقه مندان می توانند برای کسب اطلاعات بیشتر به  http://www.vet2011.org مراجعه نمایند.



ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط زهرا کاکولوند در چهارشنبه سی ام شهریور 1390 و ساعت 11:12 |

 

     برنامه غذایی هفته اول سال تحصیلی جدید(90-91)  دانشگاه چمران و افزایش قیمت ها                                                                                                                                  

يكشنبه

چلوخورش قيمه+آبميوه- نهار-قیمت قبلی 175 تومانقیمت فعلی 290تومان

عدس پلو+ماست+ميوه- شام  - قیمت قبلی 175 تومانقیمت فعلی 290تومان

دوشنبه

چلوگوشت+دوغ- نهار- قیمت قبلی 175 تومان قیمت فعلی 290تومان

خوراك ماكاروني+ترشي- شام - قیمت قبلی 175 تومانقیمت فعلی 290تومان

سه شنبه

چلوخورش سبزي+ميوه- نهار -  قیمت قبلی 175 تومانقیمت فعلی 290تومان

استامبولي+ماست+خيار- شام - قیمت قبلی 175 تومانقیمت فعلی 290تومان

چهارشنبه

چلوخورش بادمجان+آبميوه- نهار - قیمت قبلی 175 تومانقیمت فعلی 290تومان

سبزي پلو+تن ماهي+ترشي- شام  قیمت قبلی 175 تومان-قیمت فعلی 485 تومان

پنج شنبه

لوبيا پلو+گوشت چرخ كرده+ماست+ميوه-نهار  قیمت قبلی 175 تومان- قیمت فعلی 290تومان

جمعه

شيريك ليتري يك بسته پنير اعددكره اعددعسل- صبحانه- قیمت قبلی 600 تومان- قیمت فعلی 1380 تومان

جالبه که محاسبه افزایش قیمت ها تا این حد دقیق بوده!!!!!!!!!!! ، کاش همه چی تا این حد  دقیق و حساب شده باشه

به نظر شما 290 تومن با 300 تومن  تو ایران مگه فرق داره --با توجه به ارزش پولی ایران


جدول نظرات مسئولان دانشگاه ها در ارتباط با افزایش نرخ غذای دانشجویی

ردیف نام دانشگاه معاون یا رئیس دانشگاه نظر
1 ارومیه معاون دانشجویی جهت جلوگیری از اسراف و بهبود وضعیت هدفمندی یارانه ها، قیمت غذا افزایش یابد
2 ایلام معاون دانشجویی با توجه به جلوگیری از اسراف غذا توسط دانشجویان قیمت غذا تا حدی معقولی افزایش یابد
3 بوعلی همدان معاون دانشجویی هزینه های طبخ غذا بسیار برای دانشگاه گران تمام می شود و افزایش قیمت غذا مشکلات دانشگاه را کاهش می دهد
4 بیرجند معاون دانشجویی تجدید نظری در قیمت غذای دانشگاه ها باید صورت گیرد
5 خلیج فارس معاون دانشجویی تابع سیاست های وزیر علوم هستیم
6 امام خمینی قزوین معاون دانشجویی در جریان افزایش قیمت ها نیستم
7 زابل معاون دانشجویی افزایش قیمت ها باید در کارگروه های هر منطقه بررسی شود
8 تفرش معاون دانشجویی فعلاً امکان افزایش قیمت غذای در دانشگاه تفرش وجود ندارد
9 زنجان معاون دانشجویی اطلاعی ندارم
10 شیراز رئیس دانشگاه از اول مهرماه قیمت غذا افزایش یابد
11 باهنر کرمان معاون دانشجویی بهتر است قیمت غذا افزایش یابد
12 شهید چمران اهواز معاون دانشجویی می بایست نظر جمعی معاونان در نرخ غذا دخالت داده شود
13 خواجه نصیرالدین طوسی رئیس دانشگاه هنوز تصمیم گیری نکردیم
14 صنعتی سهند رئیس دانشگاه افزایش قیمت و کیفیت غذا هماهنگ باشد
15 صنعتی شاهرود معاون دانشجویی هزینه ها بعد از چهار سال افزایش یابد
16 مراغه معاون دانشجویی در راستای هدفمندی یارانه ها قیمت غذا افزایش یابد
17 یزد رئیس دانشگاه طبق قانون عمل شود
18 اصفهان رئیس دانشگاه غذا از دانشگاه ها حذف شود!


+ نوشته شده توسط زهرا کاکولوند در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390 و ساعت 21:21 |
 
 

دلم برای پاکی دفتر نقاشی و گم شدن در آن
خورشید همیشه خندان، آسمان همیشه آبی
زمین همیشه سبز و کوههای همیشه قهوه ای
دلم برای خط کشی کناردفتر مشق با خودکار مشکی و قرمز
برای پاک‌کن های جوهری و تراش های فلزی
برای گونیا و نقاله و پرگارو جامدادی
دلم برای تخته پاک‌کن و گچ های رنگی کنار تخته

برای اولین زنگ مدرسه
برای واکسن اول دبستان
برای سر صف ایستادن ها
دلم برای مبصر شدن ، برای از خوب ، از بد
دلم برای ضربدر و ستاره
دلم برای ترس از سوال معلم
کارت صد آفرین
بیست داخل دفتر با خودکار قرمز
و جاکتابی زیر میزها ، جانگذاشتن کتاب و دفتر
دلم برای لیوان‌های آبی که فلوت داشت
دلم برای زنگ تفریح
برای عمو زنجیر باف بازی کردن ها
برای لی‌لی کردن
دلم برای دعا کردن برای نیامدن معلم
برای اردو رفتن
برای تمرین های حل نکرده و اضطراب آن
دلم برای روزنامه دیواری درست کردن
برای تزئین کلاس
برای دوستی هایی که قد عرض حیاط مدرسه بود
برای خنده های معلم و عصبانیتش
برای کارنامه.... نمره انضباط
برای مُهرقبول خرداد
دلم برای خودم
دلم برای دغدغه و آرزو هایم
دلم برای صمیمیت سیال کودکی ام تنگ شده
نمی دانم کدام روز در پشت کدام حصار بلند کودکی ام را جا گذاشتم
کسی آن سوی حصار نیست کودکی ام را دوباره به طرفم پرتاب کند؟

 

 

+ نوشته شده توسط زهرا کاکولوند در شنبه بیست و ششم شهریور 1390 و ساعت 15:18 |
انسان سه راه دارد:

راه اول از انديشه مي‌گذرد، اين والاترين راه است.

راه دوم از تقليد مي‌گذرد، اين آسان‌ترين راه است. 

راه سوم از تجربه مي‌گذرد اين تلخ‌ترين راه است.

                                   ( کنفوسيوس)


+ نوشته شده توسط زهرا کاکولوند در یکشنبه بیستم شهریور 1390 و ساعت 21:32 |
انسان مجموعه ای از آنچه دارد نیست،

بلکه مجموعه ای از آنچه ندارد، اما می تواند داشته باشد است.

                                                                              " ژان پل سارتر"

+ نوشته شده توسط زهرا کاکولوند در یکشنبه بیستم شهریور 1390 و ساعت 21:22 |

در شکست  ماست حکمتها،که چون کشتی شکست

غرقه‌ای را دستگیری می‌کند هر پاره‌ای


نیست در پایان عمر از رعشه پیران را گزیر 

بر فروغ خویش می‌لرزد چراغ صبحگاه


از حادثه لرزند به خود قصر نشینان

ما خانه بدوشان غم سیلاب نداریم


با کمال ناگواریها گوارا کرده است

 محنت امروز را اندیشهٔ فردای من


ای گل شوخ که مغرور بهاران شده‌ای

خبرت نیست که در پی چه خزانی داری


مرگ بی‌منت، گواراتر ز آب زندگی است

زینهار از آب حیوان عمر جاویدان مخواه

+ نوشته شده توسط زهرا کاکولوند در یکشنبه بیستم شهریور 1390 و ساعت 21:12 |
 در سال 1968 مسابقات المپیک در شهر مکزیکوسیتی برگزار شد. در آن سال مسابقه دوی ماراتن یکی از شگفت انگیز ترین مسابقات دو در جهان بود. دوی ماراتن در تمام المپیک ها مورد توجه همگان است و مدال طلایش گل سرسبد مدال های المپیک. این مسابقه به طور مستقیم در هر 5 قاره جهان پخش می شود.
 
کیلومتر آخر مسابقه بود دوندگان رقابت حساس و نزدیکی با هم داشتند، نفس های آنها به شماره افتاده بود، زیرا آنها 42 کیلومتر و 195 متر مسافت را دویده بودند. دوندگان همچنان با گامهای بلند و منظم پیش میرفتند. چقدر این استقامت زیبا بود. هر بیننده ای دلش میخواست که این اندازه استقامت وتوان داشته باشد. دوندگان، قسمت آخر جاده را طی کردند و....

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط زهرا کاکولوند در جمعه هجدهم شهریور 1390 و ساعت 14:38 |


1- شخصي سر کلاس رياضي خوابش برد. زنگ را زدند بيدار شد و با عجله دو مسئله را که روي تخته سياه نوشته شده بود يادداشت کرد و با اين «باور» که استاد آنرا به عنوان تکليف منزل داده است به منزل برد و تمام آنروز و آن شب براي حل کردن آنها فکر کرد. هيچيک را نتوانست حل کند. اما طي هفته دست از کوشش برنداشت. سرانجام يکي از آنها را حل و به کلاس آورد. استاد به کلي مبهوت شد زيرا آن دو را به عنوان دو نمونه ازمسايل غير قابل حل رياضي داده بود .

2- در يک باشگاه بدنسازي پس از اضافه کردن 5 کيلوگرم به رکورد قبلي ورزشکاري از وي خواستند که رکورد جديدي براي خود ثبت کند. اما او موفق به اين کار نشد. پس از او خواستند وزنه اي که 5 کيلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. اين دفعه او براحتي وزنه را بلند کرد. اين مسئله براي ورزشکار جوان و دوستانش امري کاملا طبيعي به نظر مي رسيد اما براي طراحان اين آزمايش جالب و هيجان انگيز بود. چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند. او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه اي برنيامده بود که در واقع 5 کيلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به ميزان 5 کيلوگرم شده بود. او در حالي و با اين «باور» وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن مي دانست.
هر فردي خود را ارزيابي ميکند و اين برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد. شما نمي توانيد بيش از آن چيزي بشويد که باور داريد«هستيد». ‏اما بيش از آنچه باور داريد«مي توانيد» انجام دهيد.

نورمن وينست پيل
 

+ نوشته شده توسط زهرا کاکولوند در جمعه هجدهم شهریور 1390 و ساعت 14:26 |
نمیتوانم فرمول موفقیت را به شما بدهم٬


اما میتوانم فرمول شکست را برایتان بنویستم:


"  بکوشید همه را راضی کنید.  "


[هربرت بایارد سوپ]

+ نوشته شده توسط زهرا کاکولوند در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390 و ساعت 17:49 |




 آدمها دو دسته هستن :

 

-یا از من پولدارترن که بهشون میگم مال مردم خور و ...

یا بی پول ترن که بهشون میگم گشنه گدا و ...

 

-یا بهتر از من کار میکنن که بهشون میگم خرحمال و ...

یا کمتر کار میکنن که بهشون میگم تنبل و ...

 

-یا از من سرسخت ترن که بهشون میگم کله خر و ...

یا بی خیال ترن که بهشون میگم ببو و ...

 

-یا از من هوشیارترن که بهشون میگم پرافاده و ...

یا ساده ترن که بهشون میگم هالــو و ...

 

-یا از من شجاع ترن که بهشون میگم بی کله و ...

یا از من محتاط ترن که بهشون میگم بی عرضه و ...

 

-یا از من دست و دل باز ترن که بهشون میگم ولخرج و ...

یا اهل حساب و کتابن که بهشون میگم خسیس و ...

 

-یا از من بزرگترن که بهشون میگم گنده بگ و ...

یا کوچیکترن که بهشون میگم فسقلی و ...

 

-یا از من مردم دار ترن که بهشون میگم بوقلمون صفت و ...

یا رو راست ترن که بهشون میگم احمق  ...

 

کلا معیار همه چیز من هستم و نه حقیقت


+ نوشته شده توسط زهرا کاکولوند در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390 و ساعت 17:48 |

  1-دوران نوجوانی


کلی انرژی و وقت آزاد داریم ولی هیچ پولی نداریم!



2- دوران میانسالی

پول و انرژی داریم ولی وقت چندانی نداریم!



3- دوران پیری


پول و کلی وقت داریم اما دیگه انرژی باقی نمونده!




+ نوشته شده توسط زهرا کاکولوند در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390 و ساعت 15:42 |
آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن،


آگهی وفاتش را بخواند!


زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که


نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است.


آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می‌خواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد:


"آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آور ترین سلاح بشری مرد!"

...

آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد:


آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟


سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد.


پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیز شود.


امروزه نوبل را نه به نام دینامیت،


بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزه‌های فیزیک و شیمی نوبل و ...


می‌شناسیم. او امروز، هویت دیگری دارد.


یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است!


+ نوشته شده توسط زهرا کاکولوند در شنبه بیست و دوم مرداد 1390 و ساعت 18:34 |

قانون اول :نگران چیزهای کوچک نباش


قانون دوم:همه چیزها،کوچکند                                    

+ نوشته شده توسط زهرا کاکولوند در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390 و ساعت 18:37 |
 کسی که سخنانش نه راست است و نه دروغ ، فيلسوف است.

. کسی که راست و دروغ برای او يکی است متملق و چاپلوس است. 

. کسی که پول ميگيرد تا دروغ بگويد دلال است. 

. کسی که دروغ می گويد تا پول بگيرد گداست.

. کسی که پول میگيرد تا راست و دروغ را تشخيص دهد قاضی است.

. کسی که پول میگيرد تا راست را دروغ و دروغ را راست جلوه دهد وکيل است.

. کسی که جز راست چيزی نمیگويد بچه است.

. کسی که به خودش هم دروغ میگويد متکبر و خود پسند است.

. کسی که دروغ خودش را باور میکند ابله است.

. کسی که سخنان دروغش شيرين است شاعر است.

. کسی که علیرغم ميل باطنی خود دروغ میگويد زن و شوهر است.

. کسی که اصلا دروغ نمیگويد مرده است.

. کسی که دروغ میگويد و قسم هم میخورد بازاری است.

. کسی که دروغ میگويد و خودش هم نمیفهمد پر حرف است.

. کسی که مردم سخنان دروغ او را راست میپندارند سياستمدار است.

+ نوشته شده توسط زهرا کاکولوند در سه شنبه یازدهم مرداد 1390 و ساعت 17:47 |
+ نوشته شده توسط زهرا کاکولوند در سه شنبه یازدهم مرداد 1390 و ساعت 17:15 |
 

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟

جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم،

برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم !

 یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید...

 _____________________________

  مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها

آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود !

 یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود...

 _______________________________

  مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می خواهند

تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست !

 یک روز فهمید مشتریان ش بسیار کمتر شده اند ...

 ________________________________

 مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید .

به فکر فرو رفت ...

باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد !

ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد :

  از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می

داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد!

  او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد!

 وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با

اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم !!!

  سفارش های مشتریانش  را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا

کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک

سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود...

 _______________________________

   حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد

کلاسش منظم شده  و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند!

  اما او دیگر با خودش «صادق » نیست.

 او الان یک بازیگر است. همانند بقيه مردم!
+ نوشته شده توسط زهرا کاکولوند در دوشنبه دهم مرداد 1390 و ساعت 23:16 |
در ٤ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... کثیف نکردن شلوار

در ٦ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... پیدا کردن راه خانه از مدرسه

در ١٢ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... داشتنِ دوست (یافتن)

در ١٨ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... گرفتن گواهى نامه رانندگى

در ٢٠ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... برقرارى رابطه

در ٣٥ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... پول داشتن

در ٤٥ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... پول داشتن

در ٥٥ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... پول داشتن

در ٦٠ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... برقرارى رابطه

در ٦٥ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... تمدید گواهى نامه رانندگى

در ٧٠ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... داشتنِ دوست (تنهایی)

در ٧٥ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... پیدا کردن راه خانه از هر کجا

در ٨٠ سالگى ... موفقیت عبارت است از ... کثیف نکردن شلوار

 
+ نوشته شده توسط زهرا کاکولوند در یکشنبه دوم مرداد 1390 و ساعت 18:46 |
اگه میخواید نمرات این ترمو ببینید,اینجا کلیک کنید

+ نوشته شده توسط زهرا کاکولوند در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390 و ساعت 22:1 |
اگر کسی احساس کند که

 در زندگیش هیچ اشتباهی را نکرده است،

به این معنی است که هیچ تلاشی در زندگی خود نکرده.

+ نوشته شده توسط زهرا کاکولوند در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390 و ساعت 21:43 |
یک روز خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!
در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!
پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد. لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!

او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد. سه سال گذشت... و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال ... شش سال ... سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده . او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد. در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،« دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم»!!!!!!!!!!!! !!!!!
نتیجه اخلاقی: بعضی از ماها زندگیمون صرف انتظار کشیدن برای این می شه که دیگران به تعهداتی که ازشون انتظار داریم عمل کنن. آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدن هستیم که خودمون (عملا) هیچ کاری انجام نمی دیم.

+ نوشته شده توسط زهرا کاکولوند در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390 و ساعت 21:41 |
وجه تسمیه این اصطلاح که میگیم
 
طرف قیافه اش تابلوئه   
 
میگن در زمان قدیم  توی لاله زار کافه ها و جاهایی بوده که میشده توش
 
ماده مخدر مصرف کرد. اما از اونجایی که قضیه ممنوع بوده نمیشده
 
روی تابلو بنویسن که همچین سرویسی هم ارایه میکنن بنا براین برای
 
اطلاع رسانی یه معتاد خفن که از قیافه اش اعتیاد می باریده رو میذاشتن
 
دم در کافه که اهل دل با دیدن یارو بفهمن توی این کافه سرویس مورد
 
نظرشون ارایه میشه. و در واقع قیافه و حضور یارو نقش تابلو رو بازی می
 
کرده . پس این شده اصطلاح ” طرف قیافه اش تابلوئه” 
 
+ نوشته شده توسط زهرا کاکولوند در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390 و ساعت 21:22 |
نوروزتان پیروز

هر روزتان نوروز

+ نوشته شده توسط زهرا کاکولوند در پنجشنبه چهارم فروردین 1390 و ساعت 16:4 |

 
نکاتی بسیار قابل تامل درباره فقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر
 
 
فقر اینه که ۲ تا النگو توی دستت باشه و ۲ تا دندون خراب توی دهنت؛
 
فقر اینه که روژ لبت زودتر از نخ دندونت تموم بشه؛
 
فقر اینه که شامی که امشب جلوی مهمونت میذاری از شام دیشب و فردا شب خانواده ات بهتر باشه؛
 
فقر اینه که بچه ات تا حالا یک هتل ۵ ستاره رو تجربه نکرده باشه و تو هر سال محرم حسینیه راه بندازی؛
 
فقر اینه که ماجرای عروس فخری خانوم و زن صیغه ای پسر وسطیش رو از حفظ باشی اما ماجرای مبارزات بابک خرمدین رو ندونی؛
 
فقر اینه که از بابک و افشین و سیاوش و مولوی و رودکی و خیام چیزی جز اسم ندونی اما ماجراهای آنجلینا جولی و براد پیت و سیر تحولی بریتنی اسپرز رو پیگیری کنی؛
 
فقر اینه که وقتی با زنت می ری بیرون مدام بهش گوشزد کنی که موها و گردنشو بپوشونه، وقتی تنها میری بیرون جلو پای زن یکی دیگه ترمز بزنی و بهش بگی خوششششگلهههه؛
 
فقر اینه که وقتی کسی ازت میپرسه در ۳ ماه اخیر چند تا کتاب خوندی برای پاسخ دادن نیازی به شمارش نداشته باشی؛
 
فقر اینه که ۶ بار مکه رفته باشی و هنوز ونیز و برج ایفل رو ندیده باشی؛
 
فقر اینه که فاصله لباس خریدن هات از فاصله مسواک خریدن هات کمتر باشه؛
 
فقر اینه که کلی پول بدی و یک عینک دیور تقلبی بخری اما فلان کتاب معروف رو نمی خری تا فایل پی دی اف ش رو مجانی گیر بیاری؛
 
فقر اینه که حاجی بازاری باشی و پولت از پارو بالا بره اما کفشهات واکس نداشته باشه و بوی عرق زیر بغلت حجره ات رو برداشته باشه؛
 
فقر اینه که توی خیابون آشغال بریزی و از تمیزی خیابونهای اروپا تعریف کنی؛
 
فقر اینه که ۱۵ میلیون پول مبلمان بدی اما غیر از ترکیه و دوبی هیچ کشور خارجی رو ندیده باشی؛
 
فقر اینه که ماشین ۴۰ میلیون تومانی سوار بشی و قوانین رانندگی رو رعایت نکنی؛
 
فقر اینه که به زنت بگی کار نکن ما که احتیاج مالی نداریم؛
 
فقر اینه که بری تو خیابون و شعار بدی که دموکراسی می خوای، تو خونه بچه ات جرات نکنه از ترست بهت بگه که بر حسب اتفاق قاب عکس مورد علاقه ات رو شکسته؛
 
فقر اینه که ورزش نکنی و به جاش برای تناسب اندام از غذا نخوردن و جراحی زیبایی و دارو کمک بگیری؛
 
فقر اینه که تولستوی و داستایوفسکی و احمد کسروی برات چیزی بیش از یک اسم نباشند اما تلویزیون خونه ات صبح تا شب روشن باشه؛
 
فقر اینه که وقتی ازت بپرسن سرگرمی و  هابیهای تو چی هستند بعد از یک مکث طولانی بگی موزیک و تلویزیون؛
 
فقر اینه که در اوقات فراغتت به جای سوزاندن چربی های بدنت بنزین بسوزانی؛
 
فقر اینه که با کامپیوتر کاری جز ایمیل چک کردن و چت کردن و موزیک گوش دادن نداشته باشی؛
 
فقر اینه که کتابخانه خونه ات کوچکتر از یخچالت(یخچال هایت) باشه؛
 
.

+ نوشته شده توسط زهرا کاکولوند در دوشنبه بیستم دی 1389 و ساعت 12:27 |

می خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. مادرم گفت: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
می خواستم به مدرسه بروم، مدرسه ی سر کوچه ی مان. مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟...مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...
به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: فقط ریاضی! گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!... با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟...گفتند: مردم چه می گویند؟!...
می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!... اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود.
می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!...گفتم: چرا؟... گفت:مردم چه می گویند؟!...
می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. زنم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟... گفت: مردم چه می گویند؟!...
بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!... بچه ام می خواست به مدرسه برود، رشته ی تحصیلی اش را برگزیند، ازدواج کند...
می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید. دخترم گفت: چه شده؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
مُردم. برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می گویند؟!...
از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت: مردم چه می گویند؟!... خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند.
حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه کرده ام و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش نیست: مردم چه می گویند؟!... مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم، لحظه ای نگران من نیستند
+ نوشته شده توسط زهرا کاکولوند در دوشنبه بیستم دی 1389 و ساعت 11:31 |

بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ايستاده بودند.


سر ميز يک سبد سيب بود که روى آن نوشته بود:


فقط یکى برداريد. خدا ناظر شماست.


در انتهاى ميز يک سبد شيرينى و شکلات بود.

يکى از بچه‌ها رويش نوشت:


هر چند تا مى‌خواهيد برداريد!


خدا مواظب سيب‌هاست
+ نوشته شده توسط زهرا کاکولوند در دوشنبه بیستم دی 1389 و ساعت 10:57 |